صعود به آسمان

خواهرم حجاب سرچشمه کمال زن است

صعود به آسمان

خواهرم حجاب سرچشمه کمال زن است

خنده فرشته ها (کاری از مؤسسه فرهنگی معراج)

1 – قرار

بلوز سفید تمیز و قشنگی با یک دامن سرخ تنش بود. جلوی آینه ایستاده‌بود و با وسواس موهایش را شانه می‌کرد. گفتم:«مزاحم شدم. جایی میخوای بری؟»...

گفت:«جایی که نه اما...»حرفش را نصفه گذاشت. موهایش را بافت و پشت سرش انداخت.

همین طور که با من حرف می‌زد صورتش را آرایش کرد. ملیح و زیبا شده‌بود. کم‌کم نگران شدم. نکند مهمان دارد و من بی‌موقع مزاحمش شده‌ام. بین رفتن و ماندن مردد بودم که بوی عطر خوشی فضا را پر کرد.

«یادته! این عطر رو خودت برای تولدم خریدی...»

وقتی حسابی مرتب و خوش‌بو شد. آمد و کنار من نشست. تصمیم گرفتم بروم.گفت:«کجا؟ من که جایی نمی‌خوام برم، فقط ساعت 12:05 دقیقه قرار دارم...»

بعد به ساعتش نگاهی انداخت. ساعت 12:05 دقیقه بود.سجاده نماز را که پهن می‌کرد تازه فهمیدم با چه کسی قرار دارد... .

امام علی (ع): بهترین لباس، لباسی است که تو را از خدا به خود مشغول نسازد. (چهل حدیث از حجاب)

2 – صد معشوقه

«عزیزم، من از روز اول که تو را دیدم عاشقت شدم. زیبایی و وقار تو، من را دیوانه کرده. تصمیم گرفته‌ام فردا با پدر و مادرم به خواستگاری ات بیایم.»

پسر این اس‌ام‌اس را همزمان برای بیست دختر ارسال کرد.

شهید مطهری: از نظر تصاحب قلبها و دلها، مرد شکار است و زن شکارچی، همچنانکه از نظر تصاحب جسم و تن، زن شکار است و مرد شکارچی. (مجموعه آثار شهید مطهری/ج19/ص427)

3- نذر

خیلی دلش می‌خواست امام زمان(عج) را ملاقات کند. برای همین نذر کرد چهل صبح جمعه برود و در چهل مسجد زیارت عاشورا بخواند. در یکی از جمعه‌ها هنگامی که مشغول خواندن زیارت عاشورا بود که ناگهان شعاع نوری را دید. نور از خانه‌ای در نزدیکی‌های مسجد بیرون می‌تابید. خوشحالی و شعف وجودش را فراگرفت. برخاست و به سمت نور حرکت‌‌‌‌‌کرد. مسیر نور تا درب یک خانه‌ی فقیرانه ادامه داشت. وارد خانه شد و با حیرت حضرت ولی عصر(عج) را در آن خانه دید. آقا در یکی از اتاق‌های خانه بر سر جنازه‌ای که پارچه سفیدی روی آن کشیده شده بود، حاضر شده بودند. اشک‌ریزان وارد شد و بر حضرت سلام کرد.حضرت پاسخش را داد:«چرا اینگونه دنبال من می‌گردی و رنج‌ها متحمل می‌شوی! مثل این باشید تا من به دنبال شما بیایم. 

این بانویی است که در دوره ی بی‌حجابی هفت سال از خانه بیرون نیامد تا مبادا نامحرمی او را ببیند!» تا مدت‌ها بعد از ملاقات با امام زمان(عج) صدای آقا در گوشش بود.

شرح حالات(مرحوم آیت‌الله سید‌محمد‌باقر مجتهد سیستانی پدر آیت‌الله العظمی حاج سید سیستانی) کتاب ملاقات بانوان با امام زمان(عج)

هیچ‌کس نمی‌داند من چقدر خوشحال شدم که رسول خدا(ص) مرا از ظاهر‌شدن در پیش چشم مردان معاف کرد.(حضرت زهرا(س)، چهل حدیث از حجاب)

4-دزد

از دزد می‌‌ترسید. می‌ترسید مبادا دزد به خانه‌اش بزند. می‌ترسید همه‌ی سرمایه و دارایی‌اش را یک‌شبه به تاراج ببرند. برای همین در خانه دزدگیر نصب کرده بود. با درهای آهنی و قفل‌های ضدسرقت. هیچ دزدی جرأت نداشت به خانه‌ی او قدم بگذارد... .

اما آن شب دزد به سراغش آمد و همه‌ی دارایی‌اش را برد. تا صبح نشده همه‌ی اهل محل داستان فرار پسر غریبه با دخترش را می‌دانستند.

دخترم، ای همه‌ی هستی من...

تو یکی گوهر تابنده‌ی بی‌مانندی، خویش را خوار مبین،

ای سراپا الماس... از حرامی بهراس...

قیمت خود مشکن...قدر خود را بشناس...

5-چادر نورانی

با صدای جیغ زن از خواب پرید.

-« نور! یک نور عجیب در اتاق است!!»

مرد یهودی از خواب پرید و با شتاب به سمت اتاق رفت. چادر را که دید، همه چیز به یادش آمد. چادر فاطمه(س) را به جای قرض به علی(ع) امانت گرفته بود. حالا نور چادر اتاق را پر کرده بود. مرد یهودی و همسرش از تعجب و شگفت‌زدگی اقوامشان را خبر کردند و برای دیدن چادر نورانی به منزل آوردند. با دیدن نور چادر فاطمه(س) هشتاد نفر از یهودی‌های مدینه مسلمان شدند.

(بحار ج43ص40 وخلاصه‌ای از این روایت در مناقب شهر آشوب ج3ص117-118، متنهی الآمال ص160

حجاب، رساندن زن به رتبه عالی معنویت است.

6-فقط یک نگاه

درست یک هفته بعد از مراسم عروسی آمده بودند برای طلاق!

زن هاج و واج بود و با صدای بلند گریه می‌کرد اما مرد خونسردانه و بی‌توجه به اشک‌های جان‌سوز زن نشسته بود.

-«چرا می‌خوای طلاقش بدی؟»

وقتی این سؤال را از مرد پرسیدم نیشخندی زد و گفت:

-«عاشق یکی دیگه شدم. شب عروسیم دیدمش...»

عروسی‌شان در یک باغ بود. زنانه و مردانه. می‌گفت معشوقه‌ی جدیدش دوست نزدیک همسرش است.

عفت؛ زن را توانا می‌سازد که باجست‌و‌جوی بیشتری عاشق خود را، یعنی کسی را که افتخار پدری فرزندان او را خواهد داشت، برگزیند. (ویل دورانت)

7-آزادی

رفته بود آنجا درس بخواند. شنیده بود آزادترین کشور دنیاست. اما وقتی می‌خواست وارد دانشگاه شود او را به جرم آزادی پوشش دستگیر کردند. به جرم حجاب!

حجاب:

ح: حریت                  ج: جذبه                   ا: آبرو و شرف            ب: بندگی

8-دو راهی

بهترین و مشهورترین هنرپیشه‌ی زن در کشورش بود و زیبایی‌اش شهره‌ی خاص و عام. تصمیم گرفته بود مسلمان شود. وقتی خبر مسلمان شدنش را شنیدند، به او گفتند: «باید از بین کار و حجاب یکی را انتخاب کنی!»

آن شب، مردم از تلویزیون خبر باور نکردنی شنیدند: او محجبه شده بود!

امام صادق(ع): حجاب زن، برای طراوت و زیبایی‌اش مفیدتر است. (المستدرک/ج5)

9-سیاه و سفید

یک صفحه سفید گذاشت جلوی دختر و گفت:

-«بنویس! هرچی می‌خواهی بنویس! بد، زشت، احساسی، هیجان‌انگیز، دوست‌داشتنی، هی بنویس و پاک کن...»

چند دقیقه بعد صفحه‌ی سفید کاغذ پر از علامت و حرف بود. چروک و خط‌خطی و کثیف. جای پاک کردن‌ها و نوشتن‌های مکرر رویش دیده می‌شد. کاغذ را گرفت. یک کاغذ سیاه به او داد و گفت:

-«بنویس. همان‌هایی که آنجا نوشتی، پاک کن، خط‌خطی کن...»

دختر گفت:«نمی‌شود استاد، روی برگه سیاه چیزی نوشته نمی‌شود!»

استاد چادرش را سر کرد و لبخند ملیحی زد. نگاه دختر به سیاهی چادر خیره ماند.

حجاب واکسن مقابله با تیر نگاه‌های آلوده است... . آیا خود را واکسینه کرده‌ای؟

10-فقط یه کم!

بهش گفتم:

-«تو خیلی خوبی، بیا حجاب رو هم به خوبی‌های دیگه‌ات اضافه کن..» گفت:

-«من حجابم کامله، فقط یه کم از موهام بیرونه، نه آرایش می‌کنم، نه لاک می‌زنم، نه صندل می‌پوشم...»

سال بعد وقتی او را دیدم هم لاک زده بود، هم آرایش داشت و فقط یه کم از موهایش زیر روسری بود.

کسی که زیبایی اندیشه پیدا کرده زیبایی تن را به نمایش نمی‌گذارد. اگر مرغ فکرش دور و بر «گناه» زیاد پر بزند بلاخره روزی به «دام گناه» خواهد افتاد.

 

11-تخفیف

هر بار که برای خرید میرفت، کلی تخفیف میگرفت. میگفت:«تو خرید بلد نیستی! یه بار با من بیا؛ برات یه تخفیف حسابی میگیرم.»

آن روز با فروشنده جوان، با ناز و کرشمه از هر دری حرف زد و خندید. نیم ساعت بعد، پس از فروش حیا و نجابتش توانست مانتو را با ده هزار تومان تخفیف بخرد!

استشام رایحه تو لیاقت میخواهد، نگاه های هرزه مانند علف هرز جلوی رشد گل وجودت را میگیرد!

12-خنده فرشته ها

صدای خنده و پچ پچ فرشته ها رو می شنید. بالای سر جنازه اش به این سو و آن سو می رفتند و می خندیدند.صدای گریه و شیون خانواده و دوستانش را هم می شنید. کفن را دور تا دور بدن و سر و صورتش پیچیده بودند.طوری که هیچ جای بدنش معلوم نبود. طاقت نیاورد. رفت پیش فرشته ها و از آنها پرسید:

من مرده ام و همه ی خانواده و دوستانم ناراحت و غمگین هستد و برایم گریه می کنند شما به چه می خندید؟» یکی از فرشته ها گفت: 

-«وقتی جوان و زیبا بودی و همه به تو رغبت داشتند و صورت و اندامت را همه می دیدند آنها را نپوشاندی و آشکار کردی، حالا که مرده ای و کسی به تو رغبتی ندارد و همه از تو فرار میکنند. نگاه کن، ببین، چگونه تو را می پوشانند و از نگاه ها پنهان می کنند.»

 صدای خنده‌ی فرشته ها دوباره بلند شد

مواعظ العددیه مرحوم عاملی 142 و 143/فوائدالرضویه/ص 563

اگر اسلام به زن می گوید حجاب داشته باشد، میخواهد زن در جامعه حضور داشته باشد، البته حضور انسانی، نه حضور مؤنث.(استاد رحیم پورازغدی)

13-دل می رود...

صبح که از خانه بیرون می رفت زنش را خیلی دوست داشت. پشت صندوق فروش نشست و مشغول حساب و کتاب که با مدهوش کننده ای به خود آمد. سرش را که بالا آورد، تابلو رنگ روغن زیبا و دلفریبی دید: خط چشم و ریمل با گونه هایی برجسته و لب هایی برآمده با رژ قرمز.

-«آقا! این جنس ها را برام حساب کنید!» جنس ها را حساب کرد. بوی مدهوش کننده ادکلن و صدای پر ناز و کرشمه زن هم دلش را برد هم هوش و حواسش را.

شب که مرد به خانه می رفت، دیگر زنش را دوست نداشت.

حضرت عیسی (ع): از نظربازی بپرهیزید، زیرا که بذر شهوت را در دل می کارد و صاحب خود را در فتنه و فساد می اندازد. (بحارالانوار ج 100/ص 252)

14-مزاحم

برای کار اداری با یک شرکت تماس گرفت. صدای زنی که از پشت تلفن پاسخش را داد آنقدر گرم و گیرا بود که دلش را لرزاند. بار دوم بهانه ای پیدا کرد و باز تماس گرفت. بار سوم، او مبتلا شده بود.

چندی بعد او را به جرم مزاحمت تلفنی جریمه کردند.

پس به گونه ای هوس انگیز سخن نگویید که بیمار دلان در شما طمع کنند. سوره احزاب آیه 32

15-دعای رهایی

راهزنان راه دختر را بستند و محاصره اش کردند. دختر ناگهان خود را در کوچه های بصره تنها یافت هیچ را گریزی برایش نمانده بود. ترس از ریختن آبرو تمام وجودش را فرا گرفت. اول میخواست داد و فغان سر دهد اما به ناگاه اندیشه ای به ذهنش خطور کرد.

-«اگر من را رها کنید، من هم به شما دعایی می آموزم که خواندن آن سبب می شود هرگز زخمی از شمشیر روی شما اثر نکند!»

-«چه دعایی می دانی؟ از کجا معلوم که راست بگویی؟»

-«باور کنید راست می گویم. می توانید آن را اول روی من بیازمایید.»

-«زود باش آن را به ما بیاموز آنوقت ما هم تو را رها می کنیم.»

دختر زیر لب دعایی را زمزمه کرد و گفت حالا شمشیر خود را بر من بزنید.

شمشیر مرد هرزه بلند شد و بر پیکر دختر فرود آمد. دختر به زمین افتاد، خون از همه ی بدنش جاری شد. لبخندی زد و جانش را فدای آبرویش کرد.

ای ساکن دیار حجب و حیا! چه عارفانه به میدان آمده ای! پوشش دینیِ تو دل پاکان روزگار را به شوق آورده است. چرا که این پوشش از زره جنگ آوران میدان رزم بسی والاتر است، استشمام رایحه تو لیاقت میخواهد.(محمدرضا اکبری،کتاب حجاب در عصر ما)

۱۶-سوغات فرنگ 

از ترکیه یک سوغات آورده بود: بی بند و باری و فساد و هرزگی. برای اینکه این سوغات را به اهالی کشور نشان دهد، دستور داد مراسم جشنی برگزار کنند. سوغات را هم ابتدا به خاندان خود داد. برای همین، شمس و اشرف و شهربانو روسری هایشان را برداشتند و در جشن «دانش سرای مقدماتی» حاضر شدند. دستور داده بود همه ی دختران بدون حجاب در جشن حاضر شوند. می گفت میخواهد یک فرصت استثنائی برای ترقی دختران فراهم کند! بسیاری از دختران از اندوه و ناراحتی تا پایان مراسم سر را به دیوار چسبانده بودند و مدام اشک می ریختند.  

عجبا!به بهانه اینکه حجاب، نیمی از افراد اجتماع را فلج کرده است، با بی حجابی و بی بند و باری، نیروی تمام افراد زن و مرد را فلج کرده اند. (شهید مطهری) 

  

۱۷- حرف مردم 

دفتر ریاضی ام را گرفت و شروع کرد به حل کردن مسئله ای که قادر به حلش نبودم. 

-«شاگرد اول مدرسه بودم. اما همه دوستام به من می گفتند تو خیلی امل و عقب افتاده ای. با این قیافه ای که واسه خودت درست کردی همه پسرا ازت فرار می کنن. اینقدر در گوشم گفتند و مسخره ام کردند و نیش و کنایه زدند که نگو. منم واسه اینکه کم نیارم افتادم تو خط اونا. حالا دیگه امل و عقب افتاده نیستم. برای خودم کسی شده ام. با اینکه سن و سالی ندارم اما هفت خط روزگارم. به قیافه ام نگاه نکن من هم برای خودم خونه و خونواده ای داشتم. حالا شدم دختر فراری و مجبورم تو پارک بخوابم. یه نخ سیگار می کشی بهت بدم...» 

دفتر را به من داد، به مسئله ها نگاه کردم.همه تمرین ها رو درست حل کرده بود. 

حجاب همان اندازه حیاتی است که آب، و آن مایه حیات است. 

  

۱۸- غارت 

سایه مردی با هیکلی درشت دلش را لرزاند. قلبش مثل یک گنجشک کوچک به تپش افتاده بود...مرد نزدیک دخترک شد و مقنعه اش را از سرش کشید. دست های بزرگ و پهنش را گذاشت روس صورت دختر و گوشواره را از گوشش کشید. خون که بر پهنای صورتش جاری شد، از هوش رفت. 

عمه سرش را در آغوش گرفته بود. بوی عمه را که شنید، به هوش آمد. جای دستهای مرد هنوز روی صورتش گزگز می کرد. 

تشنگی و غم شهادت پدر و برادرهایش را فراموش کرد. با گریه و زاری گفت:«عمه جان! چادر ندارم؛ آیا چادری داری که خود را با آن بپوشانم؟» 

صدای گریه عمه بلند شد:«دخترم! همه چیز را غارت کردند... دیگر چیزی برای ما باقی نگذاشته اند.« 

به نقل از علامه مجلسی/بحارالانوار ج ۴۵/ص ۶۰ و ۶۱ 

چادر دامنه سرسبز قله های پاکی و صلابت است. چادر خلعت زیبای رهروان وادی عشق است که طوفان هوس ها توان خلعت آن ها را ندارد. چرا که آنان معجون فهم و عشق و تسلیم را به کام جان خود ریختند و چنین معجونی پادزهر هوسهای آدمی است.(محمدرضا اکبری، کتاب حجاب در عصر ما)

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.